انباری که دیوار هایش نم کشیده...

تا زمانی که این خودکار جوهر دارد،من مینویسم..!

:)**پست ثآبت**(:

وقتی یک وبلاگی رو دنبال میکنی،یعنی میخونیش...خواهشا اینجا رو اینستا نکنید.

بی هوا نوشت2

بازم مثل همیشه سرماخوردم..به مامان که داشت کابینتا رو تمیز میکرد نگاه کردم:مامان دسمال کاغذی نداری؟مامان از آن نگاه هایی که یعنی تو این اوضاع که جعبه ها رو هنوز باز نکردیم که وسایلو بدونم کجاست بهم کرد  و رفت کابینت بعدی رو بازکرد..متعجب برگشت بهم نگاه کرد و گفت:دلت خیلی پاکه ها ماجده..بعدم ی مشنبا داد دستم و ی لبخند کاشت رو لبم...

بابا  لای خرید هاش خیار هم خریده بود..مگه میشه بدون نمک خورد؟:/رفتم سمت جعبه ها و درشونو باز کردم...رو بود..جعبه بعدی رو باز کردم و ناامید روزنامه شو باز کردم..چاقو رو برداشتم و عجیب اون سه تا خیار بهم چسبیدن...
چون بغض هایم را دوباره خفه کردند...

+هیچ وقت نفهمید چقدر خودمو کشتم تا از خود واقعیم فاصله بگیرم..تا بتونم با یک مذکر حرف بزنم..هیچ وقت نفهمید چقدر خودمو خانوادمو زیر پا گذاشتم..دلم میخواست به مامان بگم همشو بگم که چه غلط بزرگی کردم...اما حیف...چون مطمنم یا تردم میکنن یا خونه نشین..یا هم آیندمو ازم میگیرن...

+من دردای کوچیکی دارم که هر کی بشنوه ممکنه خندش بگیره...هرکسی که توی خونه ما بزرگ نشده باشه...

+من دنیای واقعی با مجازی خیلییی فرق داره..اصن قابل مقایسه نیست...

+پست هایی که به نام بی هوا نوشت نوشته میشوند حال بد یا خوب یا حرف های یهویی منه...که از بی مکآنی سر اینجا هوار شدند...ببخشید که بازم گند زدم به این وبلاگ..ولی میتونید بگذرید از این پست هایی که فقط حاصل اشک های منن..بازم ببخشید:'(

 +قسم به تک تک اشک هایی که از چشمآنم سرازیر میشوند،پشیمانم آقا جان...حلالم میکنی؟:'(


بی هوا نوشت1

حسودی میکنم به همه اونایی که امشب بوسه میزنن بر ضریحت...(:


شش:کفر اگر نیست که بگویم مسلمان تو ام

از در و دیوار سیاهی میبارید و دقیقا در همان ثانیه ای بودم که چاوشی میگفت: ""بباف "دار"م را و روزگارم را...سیاه کن انگاه مرا بکش بالا...چنان که.......""

نمیدانم به پاداش کدامین کار از قعر دریا مرا بالاکشیدی...اما فکر کنم،تو نیز عاشق شده ای...با اینکه هوای اینجا به من نمیسازد اما دل کندنی نیست..قلبم میتپد به یاد ثانیه به ثانیه اش...و لبخند پاک نشدنی روی لب هایت به ناگاه طعم گیلاس رسیده ای را میگیرد که گوشواره گوش های تو میشوند تا پشت موهای بلندت پنهان شوند که مبادا داغی عشق خورشید صورتش را بسوزاند و بیش از پیش برسد.ک رسیدن زیاد هم خوب نیست...زیرا شیرینی مسیر را گویی بالا آورده است.چشمانت یک دنیا آرامش به چشمانم تزریق میکند و در یک آن تو میشوی دلآرام من...تا قلبم را مسکن شوی تا قلبت را صاحب شوم و یک دنیا خوشبختی نثار یکدیگر کنیم... تا چشم هایمان بخندند و گذشته به زانو دربیاید.
بعد ثانیه ها کنار میروند...آدم ها کنار میروند و تمام دنیا میشود یک من و یک تو که حال ما شده ایم..و زندگی در لا به لای آهنگ مهراد جم که میگوید""...میکنه یواش اون چشماشو باز...میگه بهم بزن کنار...تو این هوا بریم زیر بارون یواش...خیس بشه اون صورت ناز...بهم بگی"تا تهش میمونم باهات"میمونه باهام...""امتداد  یابد...(:

(آهنگ شمال مهرداد جم رو هم خودتون گوش بدید تا ریتم متن رو درست رعایت کنید خخخخ؛))

پی نوشت:خب باید بگم این اولین باره که عاشقانه سعی کردم بنویسم...امیدوارم خوب از آب دراومده باشه(:

پی نوشت2:واقعیت اینه ک برای نوشتن ی متن غمگین یک ربع زمان کافی برام هست...اما وقتی بحث سر عشق و امید و غیرس...هفت هشت ساعت باید ذهنمو درگیرش کنم...هرچند ک باز هم مطمن نیستم خوب شده باشد(:اما امیدوارم یک لبخند در جایی از این متن زده باشید(:


پنج:00:00|1398.04.13

یادم نمیاد ثانیه ها چه ساعتی⏰ رو نشون میدادن فقط میدونم همه چیز از اون خنده😂کده شروع شد.از روزی که تو پاتو👣 گذاشتی تو خنده کده و شدی یاور.ثانیه به ثانیه زمان میگذشت و همین ثانیه ها من رو بیشتر بهت نزدیک کردن.همین ثانیه ها باعث شدن دلیل نایستادن قلبم بشه وجود تو⁦👩‍❤️‍👩⁩.همین ثانیه هایی که گاهی وقتا ترس از دست دادنتو میندازه تو دلم.همین ثانیه هایی که باعث شدن تو بشی اولین دوست صمیمیم 👭و اسمت تو خونمون بیشتر از اسم دوست های مدرسم به زبون بیاد.

قلبم💙محکم میکوبه تو سینم تا هر ثانیه بهم یادآوری کنه اولین دلیلش وجود تو عه. تویی که رنگت تو زندگیم پررنگ تر از بقیس.ی وقتایی فکر🤔میکنم تو اومدی تو زندگیم تا برای همیشه یادم بمونه قلبای مجازی هم مهربونم. آدمایی که خود خودشونن و اجازه🙋میدن اطرافیانشون  با دیدن همین خود ها تصمیم بگیرن.میدونی یگانه،من تو زندگیم فرصت داشت تا آدم های دورو رو ببینم.آدمای دروغگو و حتی همونایی که حرفشون باد هواست.اما به همون اندازه فرصت داشتم دوست بدارم و دوست داشته بشم.💙⁦❤️⁩هر ثانیه بودنات کنارم،بوی قلب های آبی 💙 رو میده که بدون هیچ ترسی حوالیت میکنم تا رنگ قرمز⁦❤️⁩ به خودشون بگیرن و کلاه دوست داشتنی تو 🎩لبخند بکاره روی قلب بینمون.

شاید خیلی از این حرف ها رو فقط خودت بفهمی چون پشت تک تکشون هزاران هزار حرف هست که بودنات مُهر میزنم روی دونستنشون.از این ثانیه به بعد زندگیم پررنگ نفس میکشم. نه چون همه چیز عالیه!به خاطر اینکه آدمای پررنگ زندگیم زیادن و حجم زیادیشون هم مجازین.اما اونقدر پررنگ زندگی میکنم تا بشه.تا ببینمت و همه این امانت هایی که هر سال میان رو هم رو بهت بدم.تا به آغوش🤗بکشمت و لبخند بکارم رو لب های قشنگت⁦☺️⁩،تا خندیدن چشم هات😀،قلبم  رو بخندونه تا محکم تر بکوبه تو سینم💙.تا ثانیه به ثانیه برای عالی شدن این زندگی تلاش کنم.


نامه ای به مهربونم ترین هایم:

امشب دوباره ۱۳تیر از راه رسیده،بازم به یاد دو تا خواهران عشقمو حواله جفتتون میکنم.امشب ذهنم بی هوا مرور می‌کنه خاطره ها رو.امشب دعا نمیکنم آرامش مهمون همیشگی خونتون شه،چون گاهی هیاهو خوبه تا قدر آرامش رو بدونیم.دعا نمیکنم لبخند از رو براتون پاک نشه،چون عادی میشه.من دعا میکنم لبخند روی لب هاتون هیچ وقت باید خاطره هاتون گم نشن.🙂💙

قوی باشین.از تلاش دست نکشید.هدف هاتونو گم نکنید.به خودتون ایمان داشته باشید و برای رسیدن به رویاهاتون از خیال‌بافی دست نکشید.برای دست یافتن به یک موفقیت بزرگ،راه زیادی هست که باید برید اما مهم ترین قدمش همون اولین قدمه که ته مایش امید و انگیزش.میدونم که موفق می‌شید⁦❤️💙فقط ازتون می‌خوام که صبر داشته باشید و خودتونو دوست داشته باشید چون ی نفر اینجا هست که عاشق بودن هاتونه.عاشق لبخند ها و موفقیت هاتونه😘.

امشب سال شمار عمرتون رُند شد.امشب کنار یکیتون هستم و اون یکی ازم دوره.اما عاشق جفتتونم😍😗💙⁦❤️⁩عاشق سیزده تیری که با وجود شما دو تا برام قشنگ و مهم شده.تولدتون مبارکا عشقولیای آجی🎂🎁🎉🎈

نامه ای به تمامی دختران سرزمینم:

اعتقاداتی که پیدا کردم بهم اجازه نمیده این روز رو بهتون تبریک بگم.اگه ناراحت میشید پوزش ولی خواهشا شما هم این روز رو به بنده تبریک نگید🙃ممنون(:

نامه ای به تمامی کنکوری های بیانی:

زندگی اون ثانیه هاییه که تلاش میکنی.هدف ها و امیدهای زندگیت رو فراموش نکن.چون قراره بترکونی💙(:

موفق باشی رفیق(:

نامه ای به تمامی خوانندگان این پست:

ازتون می‌خوام که از خودتون بودن نترسید.دنیا هرچقدر هم بی رحم باشه،قششنگی های خودشو داره.برای بهتر شدن خودتون تلاش کنید و هوای رفقاتونو داشته باشید و هیچوقت خدا رو فراموش نکنید(:💙

ازتون می‌خوام کتاب بخونید و کتاب معرفی کنید و بذارید چرخه نوشتن محکم تر بچرخه(:

چهار:و شاید عید نزدیک است...

داشتم پست یکی از وبلاگی ها که از قضا آموزش زبان شیرازی بود را میدیدم که خاله جان(از همان خاله هایی که همهههه جا هست و حتی صفحه اینستاگرامی هم دارد)سری در بیاورد و من ناچار به شرح وبلاگنویسی و نشان دادن ثمره چهارسال از زندگی و توهماتم شدم.پا در دنیای نوشته هایم که گذاشت،گفت: نوشته هایت از آنهایی ست که آدم میپندارد بدبخت بیچاره ای و میخواهد زار بزند برایت و حتی گاها حس خودکشی از بالای پل هوایی را دارد.گفت و گفت و مرا توجیه کرد که خانه تکانی کنم،دستی به این انباری نم کشیده بکشم و از پس این برگ از زندگی ام رنگ بپاشم به توهمات و زندگی و افکارم تا شاید لبخند و امیدی بکارد در دل شما(:


پی نوشت:حتما ک نباید مناسبت  رسمی باشد...(: |شنبه98.4.8

سه : توى صف اعدام

زندگى شده بود تیک تاک ساعت تا سکوت رو بشکنه.تا خواسته یا ناخواسته غرقم کنه توى خاطرات..ى تویى ک تمام گذشته منو پر کرده بودى..نمیدونم دست خودت بود یا نه اما خوب میدونستم ک من تنها مجرم این داستان،شناخته شده بودم.خوب میدونستم حلقه دار رو تو انداخته بودى گردنم تا هر ثانیه یادم بیارى که هیچوقت دوستم نداشتى. امضا:سال ها قبل؛دوشنبه اى ک هیچگاه یادم نمیرود...!

دو : اگر تو بودى..

تمام ثانیه هاى گذشته را با چشم انتظارى گذرانده ام.تمام ثانیه هایى ک اگر تو بودى میتوانستند رنگ بگیرند.میتوانستند لبخند بکارند.میتوانستند خودت را داشته باشد نه بویت را..تنها اگر تو بودى...پى نوشت:چشم هایم را گرفته بودم و بعد سال ها دنبالت گشتم نمیدانم قواعد بازى قایم باشک تو چیست ک سک سک ندارد...

یک : آدمی که نیامده رفت..!

تا به حال حتی پایش را داخل خانه هم نگذاشته بود...

معتقد بود خانه ای که سر درش رنگ صورتی خود نمایی میکند جایی برای یک پیرمرد 70 ساله نیست...

با اینکه سر در خانه صورتی نبود... و او هم 70 سالش نبود،اما...

واقعیت این است که هیچوقت وقتش نرسید...

من او را تنها یک بار دیده بودم..

و این زمان لعنتی همه چیز را تغییر داد..

این زمان لعنتی آدم را از امروز به فردا پرت میکند...فارغ از آنکه شاید کسی دلش بخواهد امروزش را بار ها و بارها زندگی کند...

شاید کسی دلش بخواهد تمام فردا هایش را بفروشد به یک دقیقه امروزش...

شاید..


او نیامده رفته بود..

هنوز هم جای رد پایش بر دلم خودنمایی میکند...

همه چیز از همان روز شروع شد...(خط نویس اول وبلاگ/مقدمه)

وارد خونه شدم...

من بودم و یک انباری که دیوارهاش نم کشیده بود...

یک انباری پر از دست نوشته

پر از برگه های خاک خورده ای که حرف هایشان درد داشتند...

و اشک هایشان بغض...!

دست هایم را به سمتشان بردم

 یک آن دنیا چرخید...

و من جایی در میان سال های آینده یا گذشته فرود آمدم...

به گمانم قبل از آن، شانزده ساله بودم...



Designed By Erfan Powered by Bayan